اگر ماه
بودم، بهر
جا كه بودم
سراغ تو را
از خدا مي
گرفتم
و گر سنگ
بودم، بهر
جا كه بودي
سر رهگذار
تو جا مي
گرفتم
اگر ماه
بودي- بصد
ناز- شايد
شبي بر لب
بام من مي
نشستي
و گر سنگ
بودي، بهر
جا كه بودم
!!!!!! مرا مي
شكستي، مرا
مي شكستي
بفرمائيد
آب ميوه...
پيامهاى
زير براى
يادداشت شما
ارسال شدهاند:
نويسنده: ماری
يكشنبه،
5 مرداد 1382،
ساعت 20:4
همينجام
پسر گلم ...
اما ديدم
مهمونی
داره خشک و
خالی
برگزار
ميشه و از
گرسنگی ضعف
کردم ... رفتم
سر يخچال
خودمون و
شير و
شيرينی
آوردم با
پسرم
بسينيم
بخوريم ...
جودی هم اگه
اينجاست
بفرما
صاحبخونه....
E-mail: وارد
نشده است
URL: وارد
نشده است
نويسنده: msheyda.persianblog.com
يكشنبه،
5 مرداد 1382،
ساعت 19:59
چو شيشه
خالی از
باده دوشم .
مامانی
کجايی که
غربت مارو
دربدر کرد .
مهرداد /////////
من از
نهايت شب
حرف ميزنم ...
من از نهايت
تاريکی ... و
از نهايت شب
حرف ميزنم ...
اگر به خانه
ی من آمدی
برای من ای
مهربان
چراغ بيار...
و يک دريچه
که از آن به
ازدحام
کوچه ی
خوشبخت
بنگرم .... اين
هم تقديم به
پسريه گلم
مهرداد
آمد شبي
برهنه ام از
در چو روح آب
در سينه اش
دو ماهي و در
دستش آينه
گيسوي خيس
او خزه بو.
چون خزه به
هم من بانگ
بر كشيدم از
آستان ياس
آه اي يقين
يافته. بازت
نمي نهم!!!!
بلبل !!!!
بهار را
ببين! ...مثل
من است.......هنوز
نيامده قصد
رفتن دارد ...و
تو ديگر
فرصت نغمه
سرايي
نداري...من
قفس را
برايت آب و
جارو مي کنم
...خوش بيا به
قفس تنهايي
من ...شايد ما
بتوانيم
دوباره
بهار را بر
گردانيم ...تا
بلبلکان
ديگر
برايمان
آوازي حزين
بسرايند... و
اشکهايمان
بر خاک نو
گلي تازه
بروياند
درخت با
جنگل سخن مي
گويد ... علف
با صحرا ...
ستاره با
کهکشان .... و
من با تو سخن
مي گويم ....نامت
را به من بگو
...دستت را به
من بده ...حرفت
را به من بگو
...قلبت را به
من بده....من
ريشه هاي
ترا در
يافته ام ....با
لبانت براي
همه لبها
سخن گفته ام....و
دست ها يت
براي من
آشناست.
با من
اوخ ....چه سخت
است برای تو
. تحمل
دربدری .
ميدانم صبر
برگ گلت ....طاقت
نمی اورد من
چه بيرحمم ..چه
بيرحم ...مثل
سنگم . اهنم ...اما
به نرمی اب ....
مهرداد . خاک
پاتون ...
سلام
جودی و مرسی
و بازم مرسی
که ديشب
مارو تنها
گذاشتی و
رفتی
خوابيدی ..
اين رسم
مهمون
نوازيه؟؟؟ (شوخي)
البته شانس
من چيزي هم
تو يخچال
نبود آخه
مهمونهاي
قبلي كار
خودشون رو
كرده بودن ..«چشمك»
بهرحال
خوشحالم كه
تونستم تو
جشن شما
شركت كنم
کيش من
کافريست .
راه من
قلندری .
پيشه من
دربدری . من
کولی عصيان
زده قرن
اهنم . همراه
من ميايی در
اين راه پر
اشوب
؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
مهرداد .
مخلص محبت
تو //////
ای چشم
تو جايگاه
هزار
خورشيد -
شبهای بی
ستاره من ...
بی تو چه
خسته اند
لحظه های
کبوتر ...مهتاب
گورستان من
ارام می
خندد / م /
شيدا / به
قربانتان ////////
تقديم
به ميترا::ا
زندگی را
بدزدیم ...
بیا از حالت
سنگ چیزی
بفهمیم ...
بیا آب شویم
و مثل یک
واژه در سطح
خاموش شویم
... بیا ذوب کن
در کف دست من
جرم نورانی
عشق را/تولدت
مبارک
عزيزم//////////جودی
عزيز چشم من
منطزر هستم//
هادي
عزيز من
خوبم...
البته ديشب
و صبح حالم
بد بود براي
همين با
حامد هم بد
رفتار کردم
البته از
دلش در
آوردم... اما
شماها که
اومديد خوب
شدم با مونا
هم که صحبت
کردم بهتر
من مونا رو
خيلي دوست
دارم...
سلام
دوستان/روز
بخير///جودی
عزيز من در
خدمت شما
هستم///فقط
تا شب طول
ميکشه//لطفآ
ايميل
بعديتون رو
کاملتر
بدين چون من
کارام رو
تند تند
انجام ميدم
خوب متوجه
نميشم (اون۸۵
پيام رو
بگيد چيکار
کنم؟؟؟))يا
حق
هيلدا
جون به خاطر
حضور گرم
شما و حميد
عزيز
ممنونم، به
خدا من اصلا
از دست شما
ناراحت
نبودم لطفا
به دل
نگيريد...
براي شما
آرزوي
سعادت و
خوشبختي
دارم...
پاينده
باشيد...
خب جودی
جان اگر
اجازه بديد
ما رفع
مزاحمت
کنيم...از
صبح تا الان
هنوز
نتونستم
خوب خوب با
عزيز دلم
صحبت کنم.بعد
هم بايد برم
کلاس
خوشنويسی...خيلی
ميهمانی
خوبی بود و
خيلی خوش
گذشت...عزيزم
خودت می
دونيد که من
شبها نمی
تونم بيام.پس
ازم ناراحت
نشيد لطفا..به
بابا عظيمی .واله
و بقيه
دوستان
سلام گرم
مرا
برسونيد...خسته
نباشيد
خانومی...آرزومند
روزهايی
خوش برايت
هستيم...هادی
عزيز..ليلا
جون و ديگر
دوستان تا
روزی ديگر و
جشنی ديگر
بدرود...دوستتان
دارم...آريايی
باشيد و
دريا دل...آريايی
باشيد و
عاشق...آريايی
باشيد و
جاودانه...
و بهتره
که در اينجا
اعلام کنيم
که از
پيشنهاد
همه دوستان
استقبال می
کنيم ...دوستان
مباحث
پيشنهاديشون
را به ما
اطلاع
بدهند تا ما
بسته به
درجه اهميت
در اولويت
قرار بدهيم...
به كنار
تپه شب رسيد.
با طنين
روشن پايش
آيينه فضا
شكست. دستم
را در
تاريكي
اندوهي
بالا بردم و
كهكشان تهي
تنهايي را
نشان دادم،
شهاب نگاهش
مرده بود.
غبار
كاروان ها
را نشان
دادم و تابش
بيراهه ها و
بيكران
ريگستان
سكوت را، و
او پيكره اش
خاموشي بود.
لالايي
اندوهي بر
ما وزيد.
تراوش سياه
نگاهش با
زمزمه سبز
علف ها
آميخت. و
ناگاه از
آتش لب هايش
جرقه
لبخندي
پريد. در ته
چشمانش ،
تپه شب فرو
ريخت . و من،
در شكوه
تماشا،
فراموشي
صدا بودم.
جودی
عزیز و خوبم
من از دست
دوستای
عزیزم
ناراحت نمی
شم، می بينی
جودی اين
آقا هادی
سربسته می
خواد بگه من
روم زياده
ولی عيبی
نداره (هر چه
از دوست رسد
نيکوست)
دوستان
خوبم اگر ما
بتونيم در
اين جشنهای
وبلاگيمون
علاوه بر
اينکه
پيوندهای
دوستی را
استحکام می
ديم باعث
آموزش و
انتقال
تجربيات
بشيم اون
وقت ميشه
گفت که کار
مثبت و مثمر
ثمری انجام
داديم...
من اصلا
دوست ندارم
مزاحم ليلا
بشم... ليلا
جان شما
لطفا بريد
استراحت
کنيد....حميد
عزيز تازه
شديد مثل من...
از صبح همش
دارم تايپ
ميکنم... هم
کارهاي
خودم رو هم
مهموني...
ليلاي
جون ممنونم
به خاطر
لطفت، خيلي
زحمت
کشيدي،
اميدوارم
صبح
ناراحتيم
باعث نشده
باشه رفتار
ناشايستي
ازم سر بزنه
و باعث رنجش
بشم... فقط
حامد ازم
رنجيد که من
به عنوان
داداش
کوچيکه از
داداش
بزرگه عذر
ميخوام....
و ديگه
اينکه
بهتره در هر
جشن موضوعی
پيشنهاد
بشه يا
اينکه يک
کتاب را نقد
کنيم يا
مسائلی که
مبتلابه
جامعه است
را در موردش
بحث کنيم و
البته
منهای
مسائل
سياسی که
بهتره به
هيچ عنوان
مطرح نشه...
آقا
هادی ما هم
اين را
تجربه
کرديم و فکر
می کنيم که
۴۸ ساعت
زياد باشه...به
نظر من فقط
در مواقع
استثنايی
بايد زمان
زياد بشه و
بايد اين را
هم برای همه
جا انداخت
که کميت
پيامها مهم
نيست بلکه
کيفيت
برگزاری
اين جشن و
پيامها
مهمه...
شنيدم
که چون قوی
زيبا بميرد...فريبنده
زاد و فريبا
بميرد...شب
مرگ تنها
نشيند به
موجی...رود
گوشه ای دور
و تنها
بميرد...در
آن گوشه
چندان غزل
خواند آن شب...که
خود در ميان
غزلها
بميرد...گروهی
بر آنند
کاين مرغ
شيدا...کجا
عاشقی کرد
آنجا بميرد...شب
مرگ از بيم
آنجا شتابد...که
از مرگ غافل
شود تا
بميرد...من
اين نکته
گيرم که
باور نکردم...نديدم
که قويی به
صحرا بميرد...چو
روزی ز آغوش
دريا برآيد...شبی
هم در آغوش
دريا بميرد...تو
دريای من
بودی آغوش
واکن...که می
خواهد اين
قوی زيبا
بميرد.
سالها
پي در پي
گذشت.من در
ميان رنگين
كمانها و
غبارهاي
غليظ قد
كشيدم و گم
شدم.من در
قطب شمال
غفلت يخ زدم
و در جهنم
دنيا سوختم
و خاكسترم
را بادها
دست به دست
بردند.من
مثل شيشه
هاي يك
پنجره
فراموش
شده،شكستم.
شيطان هر
روز در
شبستان دلم
مي نشست و
فرشته هايي
را كه از سوي
تو براي
احوالپرسي
ام مي
آمدند،تمسخر
مي كرد.افسوس
كه آنها
هميشه دست
خالي از نزد
من باز مي
گشتند.
خدايا،مي
دانم
دوباره دير
آمده
ام،اما از
بي تو بودن
خسته ام.مي
خواهم يك شب
بي هيچ آداب
و ترتيبي به
اتاقت
بيايم.برايت
شاخه اي گل
لاله
بياورم و با
تو آشتي كنم
و تو بي هيچ
سرزنشي مرا
بپذيري.خدايا،مي
خواهم
عاشقي ديگر
باشم،اگرچه
آخرين نفر
باشم. ...
روزي كه
به دنيا
آمدم،گلها
آينه بودند
و آينه ها
خوشبو.پروانه
ها
بالهايشان
را در گلها
تماشا مي
كردند و
آينه ها
شاخه شاخه
مي شكفتند.روزي
كه به دنيا
آمدم،چشمه
ها زودتر از
من راه رفتن
را آموخته
بودند و
پرنده ها
بيشتر از من
طعم تو را مي
دانستند.من
تو را نمي
شناختم كه
كوهها با تو
حرف مي
زدند،من تو
را نديده
بودم كه
نسيم ها
عاشقانه به
ديدار تو مي
آمدند. من از
هزار توي
ازل گذشتم و
از جاده
ملكوت
سرازير شدم
و به
خيابانهاي
خاموش زمين
رسيدم.چه
بارانهايي
كه زودتر از
من آمده
بودند،چه
دشتهايي كه
زودتر از من
سبز شده
بودند،چه
آدمهايي كه
قرنها قبل
از چشم
گشودن من
عاشقت شده
بودند.ناگهان
حسرتي بر
دلم فرود
آمد.با خودم
گفتم:«آه،من
دير آمده
ام،خيلي
دير.» ...
بله
هادی عزيز
من ديدم ولی
متاسفانه
صفحه مدامerrorمی
داد و
نتونستم
جواب بدم...من
و حميد
مهربونم با
هم مشورت
کرديم و
موافقيم
ولی فقط
شايد
نتونيم خوب
از پس اين
کار بر
بياييم به
دليل اينکه
من دارم روی
پايان نامه
ام کار می
کنم.از طرفی
يک تحقيق
دانشگاهی
که پروژه
خيلی
بزرگيه
همراه با
ديگر
دوستان و
اساتيدم
دارم انجام
می دم...و
کارای
هنريم هم که
هست و ديگه
اينکه شايد
اواخر
شهريور
همراه با
خانوادم
رفتم
انگليس.که
البته
احتمالش
خيلی کمه.ولی
تا جايی که
بتونيم
همکاری می
کنيم و
البته حميد
مهربونم هم
اين اواخر
کارشون
خيلی زياد
شده ولی تا
جايی که
بتونيم
حتما با کمک
شما کارها
را راست و
ريس می کنيم
و هر وقت
نتونستيم
حتما اطلاع
ميديم که کس
ديگری را
جايگزين ما
کنند...
غير از
اين داغ كه
در سينه
سوزان دارم /
چه گل از
گلشن عشق تو
به دامان
دارم ؟/ اين
همه خاطر
آشفته و
مجموعه ي
رنج/
يادگاري ست
كزان زلف
پريشان
دارم / به
هواداريت
اي پاك نسيم
سحري/ شور و
آشفتگي گرد
بيابان
دارم / مگذر
اي خاطره ي
او ز كنارم
مگذر / موج
بي ساحل
اشكم سر
طوفان دارم /
خار خشكم
مزن اي برق
به جانم آتش/
كه هنوز
آرزوي بوسه
ي باران
دارم / غنچه
آسا نشوم
خيره به
خورشيد سحر /
من كه با عطر
غمت سر به
گريبان
دارم/ شمع
سوزانم و
روشن بود از
آغازم / كه
من سوخته
سامان چه به
پايان دارم
((شفيعی
کدکنی))
سلام من
شواليه
هستم و
خواستم
قلعه
خودمون
معرفي كنم
تا شما از
امكاناتش
استفاده
كنيد....در
قسمت
دانشكده
قلعه لينك
نر م
افزارها
بازي و
اموزش ساخت
و طراحي
وبلاگ قرار
دارد...در
قسمت معبد
عشق اشعار
افراد قلعه
و لينكهاي
موسيقي
ايراني
خارجي و
هندي در
قسمت
پادگان
قلعه مطالب
ورزشي
پزشكي... در
قسمت اصلي
قلعه مسائل
اجتماعي و
روانشناسي.....به
طور منظم
تمامي
امكانات
قلعه رو به
افزايش است......منتظر
ديدار شما
هستيم...(با
احترام
شواليه)
بله،
بله،بله.
ميدونم
نماز خوبه،
ستون دينه،
اولين
چيزيه كه
وقت حساب از
آدم
ميپرسن،
آرامش
دهنده ي دله
و هزار چيز
ديگه. اما تو
رو خدا شما
بگيد آدم
نماز خوان
بايد
ديگران رو
يه قيمت
نماز خودش
برنجونه؟
الان چند
شبه اين
برادر ما
زاهد و
پرهيزگار
شده و نصف شب
بلند ميشه و
همه ي
چراغاي
خونه رو
روشن مي كنه
و صداي اذان
رو مياره
بالا و موقع
وضو هم با
صداي بلند
دعا مي خونه.
هر چي ميگم
برادر من!
تازه زاهد
شدن تو به
كنار، اما
ديگه دهن ما
رو سرويس
نكن. توي
سكوت و خلوت
خودت نماز
بخون. بهم
پوزخند
ميزنه و
ميگه: چيه؟
حسوديت
ميشه من
دارم به خدا
نزديك
ميشم؟ تو
برو چت بكن و
شماره بده.
هيچوقت از
برادرم
اينقدر بي
معرفتي
نديده بودم.
قبلا فكر مي
كردم
برادرم رو
خيلي كم
ميشناسم
اما الان مي
فهمم خيلي
كمي هم وجود
نداره. پدرم
ميگه: ولش كن!
اين هم يه
موجيه مياد
يه مدت طرفو
مي گيره و رد
ميشه. مثل
همون زمان
كه داداشم
موهاشو رنگ
كرده بود و
به اتاقش،
از كف تا سقف
و در و
ديوار،
پوستر هاي
متاليكا
چسبونده
بود. به نظر
شما اسم اين
موج چيه؟
ارج و قرب
اين آدما كه
همش رنگ عوض
مي كنن
بيشتره يا
يه آدم كه
سرش توي لاك
خودشه و
خودش
ميدونه و
خداي خودش؟
www.pesarshomali.com