جودی
فکر نکنی
منم مي رما...اول
همه اومدم
آخر همه هم
ميرم!گفتم
که خيالت
راحت باشه!
E-mail: وارد
نشده است
URL: وارد
نشده است
نويسنده: ماهی
سياه
کوچولو
يكشنبه،
5 مرداد 1382،
ساعت 15:22
گفت:دلت
را دستت
بگير بگذار
اگر باراني
آمد و تو در
خيال
چشمانت بوي
رسيدن قطره
ها را نديد ...باران
بر سرش
بريزد..بگذار
اگر شب شد و
خواب ماندي,
ستاره ها بر
صورتش گذر
كنند...بگذار
اگر
پرستوها از
شهر بي
پروانه اي
گريختند و
چشمان تو
اشكهاشان
را نديد ...قبل
رفتن همه
گفتني ها, بر
تاب(e) تن او
نشانند و پر
گيرند....بگذار
اگر دشتها
بي رخست(e)
لمس يك شادي
پر سرعت,
سبزي را خط
پاييزي
گرفتند و
فكر تو
افسرده ,پريدن
در آسمانها
را مي طلبيد
,همه سترگي ي
دستان و
وسعت جان را
براي او
سرود
خوانند...بگذار
اگر تو بر
كلاغها
نفرين
فرستادي ,شور
خست و برق
خواستها را
او از قار
قار
مدامشان
بربايد...."من
هم گوش
سپردم...!...///.من
هم قلبم را
بر دستم
گذاردم و
دستم را از
پنجره
بيرون نگاه
داشتم......يعني
خوب مي
شود؟لبخند
مي زند و مي
گويد؟"بگذار
....}همه شاد
باشيد...تا
بعد...۲
برای
بهار........گفت:دستانم
رادراز می
کنم...دستانم
را باز مي
كنم..هر
انگشتم را
سر انگشت
اشاره اي مي
كنم...و هر
قطره اي را
ركسانا ي
دريايي مي
بينم و با
همه جانم
باورم را
نشانت مي
دهم...شكوفه
هاي تازه سر
زده از شاخه
اي لبريزرا...دروغ
هاي مهربان
همه را...درنگ
معصوم همه,
لب, خندانان
را اشاره مي
كنم, تا براي
هميشه غرور
مبرمت
مستانه
سكرت نگاه
دارد...كه
غمي نماند ...؛گفتم:نحيف
می گويی....دلتنگی
را نمی تونی
بری کنی...۱
خيلي
خيلي عالي
بود جودي
عزيز موفق
باشي عزيزم.
اگه قسمت
باشه شب
دوباره
ميام. به
جودي عزيز و
همه دوستان
خوبم: اي
مهربان تر
از برگ در
بوسه هاي
باران /بيداري
ستاره ؛ در
چشم
جويباران /
آئينه
نگاهت
پيوند صبح و
ساحل / لبخند
گاهگاهت
صبح ستاره
باران/ بازا
كه در هوايت
خاموشي
جنونم /
فريادها
برانگيخت
از سنگ
كوهساران
به منم
می گن برگ
چغندر!!!!!!!!البته
اونا بگن
شما که باور
نمی کنيد!
E-mail: وارد
نشده است
URL: وارد
نشده است
نويسنده: ماهی
سياه
کوچولو
يكشنبه،
5 مرداد 1382،
ساعت 15:14
ماییم و
موج سودا شب
تا به روز
تنها خواهی
بیا ببخشا
خواهی برو
جفا کن......{جودی
جان....هيلدا
و حميد عزيز....هادی
جان....ليلا
جان...سحره
عزيز....بهار
جان و بارون
بهاره
عزيزو همه و
همه/////شاد و
خوش باشيد ..من
فعلا بايد
برم.....خوب
باشید...تا
بعد....}.
روشنی
را بچشيم. شب
يک دهکده را
وزن کنيم،
خواب يک آهو
را. گرمی
لانه لک لک
را ادراک
کنيم. روی
قانون چمن
پا نگذاريم.
و دهان را
بگشاييم
اگر ماه در
آمد. و
نگوييم که
شب چيز بدی
ست. و نگوييم
که شب تاب
ندارد خبر
از بينش باغ.
E-mail: وارد
نشده است
URL: وارد
نشده است
نويسنده: بهار
يكشنبه،
5 مرداد 1382،
ساعت 15:12
ماهی به
اين
کوچولوئی
چی جوری
حرفای به
اين قشنگی
به این
بزرگی می
زنه !!!!!!!ماهی
جون ديدی
گفتم جودی
از همه
بيشتر
دوستت داره !
بارون
جان من بازم
ميام و
مزاحم ميشم
وبلاگتم
خيلی قشنگه
اگه
ميخواين
آدرس بچه ها
رو بزارين
بايد لينک
بدين که
توضيحش رو
بهتون بعدا
ميدم... حالا
خانومی يا
آقا....
من نمی
دانم که چرا
می گويند:
اسب حيوان
نجيبي است،
کبوتر
زيباست. و
چرا در قفس
هيچ کسی
کرکس نيست.
گل شبدر چه
کم از لاله
قرمز دارد.
چشم ها را
بايد شست،
جور ديگر
بايد ديد.
E-mail: وارد
نشده است
URL: وارد
نشده است
نويسنده: بارون
بهار
يكشنبه،
5 مرداد 1382،
ساعت 15:8
دوستان
يه خواهشی
ازتون
داشتم : از
اون جايی که
من تازه به
جمع شما
پيوستم
هنوز
آشنايی با
شما
ندارمولی
خيلی
خوشحال
ميشم که
باهاتون
آشنا بشم به
همين خاطر
ازتون دعوت
ميکنم که به
وبلاگ من سر
بزنين و من
رو در اين
کار
راهنمايی
کنيد البته
من از
دوستانی که
به من سر زدن
ممنونم
افتخار
دادن البته
بلاگ من
نسبت به مال
شما
هنوزچيزی
نيست ولی
اميدوارم
با کمک و
راهنمايي
شما بهتر
بشه .
خاليه
خال...کمی هم
سرد...کمی هم
ساکت....صدای
کلاغ صبح ها
بيدارش می
کرد و تيک
تیکه دقيقه
هايش همان
چکه چکه
شيره آبی
بود که
حوصله اش را
نداشت....نه!آرزوهايش
را هنوز
فراموش
نکرده بود....جزا
و پاداش را
دوره می کرد....و
انگشتانش
برای شمردن
هنوز کمتر
از حوصله اش
بود....دردهايش
را با چسبه
زخم قايم
کرده بود...و
صدايش را
پارچه خفيف....احتماله
همه چيز را
هم هنوز می
داد...هنوز
از مرگ می
ترسيد و
هنوز شبها
گاهی دلش
هوای
لالايی ی
مادرش را می
کرد...هنوز
احترام بلد
بود...هنوز
مثله همه
مانده بود...هر
از گاهی
بلند تکرار
می کرد...:ـ
ارزش گل تو
به قدر عمري
است كه به
پاش صرف
كرده اي. !
لبخند می زد
و دوباره
غرق می شد.......
او هم اهلی
شده بود....و
لی دلش نمی
خواست فرار
کند....می
خواست
بماند و همه
ی گريه هايش
را بریزد....اما....لبخند
می زد و غرق
می شد...
بگو به
باران
ببارد امشب /
بشويد از رخ
/ غبار اين
كوچه باغ ها
را/ كه در
زلالش سحر
بجويد/زبيكران
ها /حضور ما
را/ به
جستجوي
كرانه هايي /
كه را
بازگشت از
آن ندانيم
حتما
هادی جان .
اميدوارم
که هميشه
خوب خوب
باشی .. بهار
جونم به جای
من هم کيک
بخور
باشيرينی
خامهای که
من خيلی
دوست دارم .
جودی عزيزم
اصلا قابل
توروداشت .
وظيفه بود
گلم ...
خداحافظ
همگی تادم
در ديگه
نياين زحمت
ميشه .. جودی
،،ماچ،،ماچ
،،خداحافظ
شبها که
ستاره هم
فروخفته
است / گلهای
سپيد باغ
بيدارند /
شبها که تو
بی بهانه
ميگری/ شبها
که تو عطر
شعرهايت را/
از پنجره ها
نميدهی
پرواز /
گلهای سپيد
باغ
بيدارند //سياوش
كسرايي//
گلم،
خيلي خيلي
لطف کردي،
زحمت کشيدي
خانومي
جبران کنم
ايشاا.... ،
بهار جون من
مونا رو
خيلي دوست
دارم خودش
ميدونه
البته من
همه ي شما رو
خيلي خيلي
دوست دارم
به خدا راست
ميگم مگه نه
مونا....
گل من
خداحافظ
برو هرچند
پايانت
پشيمانی ست!يعنی
به سلامت
ولی اگه
پيشمون شدی
تقصير ما
نيستا آخه
اين جودی
کيکای
تولدشو
گذاشته هر
وقت
مارفتيم
بياره ديگه
خود دانی!
E-mail: وارد
نشده است
URL: وارد
نشده است
نويسنده: leila
يكشنبه،
5 مرداد 1382،
ساعت 14:48
ميان
اين سنگ و
آفتاب،
پژمردگی
افسانه شد.
درخت، نقشی
در ابديت
ريخت.
انگشتانم
برنده ترين
خار را می
نوازد.
لبانم به
پرتو
شوکران
لبخند می
زند. اين تو
بودی که هر
وزشی، هديه
ای ناشناس
به دامنت می
ريخت؟ و
اينک هر
هديه
ابديتی ست.
اين تو بودی
که طرح عطش
را بر سنگ
نهفته ترين
چشمه
کشيدی؟ و
اينک چشمه
نزديک، نقش
عطش در خود
می شکند.
گفتی نهال
از طوفان می
هراسد. و
اينک
بباليد، نو
رسته ترين
نهالان! که
تهاجم بر
باد رفت.
سياه ترين
ماران می
رقصند. و
برهنه
شويد،
زيباترين
پيکرها! که
گزيدن
نوازش شد.
E-mail: وارد
نشده است
URL: وارد
نشده است
نويسنده: بهار
يكشنبه،
5 مرداد 1382،
ساعت 14:46
بهار
نيست به
باغی که
باغبانش
نيست!
E-mail: وارد
نشده است
URL: وارد
نشده است
نويسنده: هادی
يكشنبه،
5 مرداد 1382،
ساعت 14:46
گل من
عزيز لطف
کردی . خسته
نباشيد . زود
به زود به ما
سر بزن
من هم
اومدم ولی
بايد ديگه
خداحافظی
کنم ، جودی
جونم امروز
خيلی زحمت
کشيدی يادم
باشه که
يخچالت رو
منفجر کنم ،
هادی عزيز
مرسی به
خاطر
شعرهای
قشنگتون و
به همه شما
عزيزانی که
امروز
باهاشون
اشنا شدم
خسته
نباشيد
ميگم .. خوب
يه چيزی هم
شما بگين ..
ماهی
جون اين
جودی ها
خيلی تورو
دوست داره
بيشتر از
همه ما به
خدا!!!!!!!!!!!!!!!!!!فکر
نکنی
حسوديم
نميشه ها !ميشه!
E-mail: وارد
نشده است
URL: وارد
نشده است
نويسنده: جودي
يكشنبه،
5 مرداد 1382،
ساعت 14:43
مونا
جون حالا که
خودت رسما
وبلاگت رو
معرفي کردي
منم از اين
به بعد ميگم
بچه ها بيان
لينکتون هم
ميزارم تو
وبم.... ولي به
قران من تا
الان طبق
قولي که
داده بودم
به کسي
نگفتم.....
هيلدا
آخه وقتی
ديدم همتون
ماکارونی
می خواهين
ترس برم
داشتم
خواستم تا
شما
نرسيدين
زود زود
تمومش کنم !...من
چه
ميدونستم
که برات
ميرسه!
E-mail: وارد
نشده است
URL: وارد
نشده است
نويسنده: Hamid-Hilda
يكشنبه،
5 مرداد 1382،
ساعت 14:42
اگر
دوست
داشتن،به
يك مجموعه
خاطره ي
مجرد تبديل
شود،ديگر
اين
خاطرات،از
جنس عشق و
دوست داشتن
نيستند؛و
از آنجا كه
انسان،محتاج
دوست داشتن
است و دوست
داشته
شدن،در اين
حال عليرغم
زيبايي
خاطرات،انسان
محتاج،به
دوست
داشتني نو ـ
دوست
داشتني
ديگر ـ
نيازمند مي
شود،وپناه
مي برد،و
اين،عشق
نخستين را
ويران مي
كند،بي
آنكه شبه
عشق دوم
بتواند
قطره يي از
خلوص را در
خود داشته
باشد،و
عميق
باشد،و با
معنا
باشد،و عطر
و رنگ شفافي
و جلاي عشق
نخستين ـ يا
تنها عشق ـ
را داشته
باشد.((نادر
ابراهيمي))
خواهش
می کنم جودی
جون.... رفتي ...
رفتي... به
آخرين جاده
رسيدي... به
آخرين
پرچين... آن
سو كسي
منتظر نبود...
نه حتا ساقه
ي لوبيا كه
تو را به قصر
بالاي
ابرها ببرد...
خط را بگير و
بيا... اين جا
هنوز بستري
است بي
پرچين... و
زني در باد...
سرگرمِ
كشتِ قاصدك...
بگذار در
فاصلهُ
پوست تو و
غربتِ من...
يك بار كلاغ
به خانه اش
برسد... پيش
از آن كه قصه
به سر شود .
عشق،عادت
به دوست
داشتن و سخت
دوست داشتن
ديگري
نيست؛پيوسته
نو كردن
خواستني ست
كه
خود،پيوسته،خواهان
نو شدن
است،و
ديگرگون
شدن.تازگي
ذات عشق
است،و
طراوت بافت
عشق،چگونه
مي شود
تازگي و
طراوت را از
عشق گرفت،و
عشق،همچنان،عشق
بماند؟ ((نادر
ابراهيمي))
عاشق
روزها و
شبهاي هفته
و ماه و سال
را به حال
خويش رها
نمي كند.عاشق،شبيه
نمي سازد.عاشق،دمادم،چيزي
را نو مي كند
ـ چيزي،حتي
بسيار
بسيار كوچك
را.((نادر
ابراهيمي))
ما چقدر
از عشق دور
افتاده ايم /
خسته در فصل
غرور
افتاده ايم/در
غروبی سرد
تنها مانده
ايم / همچو
سنگی در
قبورافتاده
ايم /هيچ کس
را رغبت اين
قصه نيست /
چون کتابی
از مرور
افتاده ايم/
جاده ای
متروک وبی
عابر .دريغ/ديرگاهی
از عبور
افتاده ايم
ديرگاهيست
نامت را
ستاره
باران
نکرده ام ،
ای مهربان !
ای خدای من!
ای مولای من!
خالی از حس
توام! مرا چه
شده است....
زنگارهای
دنيا ! ... وای
بر من ....
بگذار لحظه
ای صدای «
الهی العفو
» حضورم چون
قطرات
باران بر من
ببارد ای
مهربان من !
ای خدای من !
ای نور ! مرا
با خويشتن
خويشم تنها
مگذار
عاشق را
بايد به
هنگام عبور
از خياباني
يكطرفه
پيدا
كرد؛خياباني
بي بازگشت. «عشق،شكستن
و پاره كردن
حريم
ممنوعيت
هاي ناموجه
است.عشق،اوج
آزادي فردي
ست براي
آنكس كه
خواهان
شريف ترين
آزادي هاست.عشق،نوع
عميق و
متعالي
اخلاق است
كه به جنگ با
شبه اخلاق و
اخلاقيات
بازاري مي
رود.»((نادر
ابراهيمي))
مي شد
اين جا
نباشم اينك
آه… بي تو
موجم نمي
برد زين جا
راستي گر
شبي نباشم
من چه غريب
است ساحلِ
تنها من و
اين مرغ
هايِ
سرگردان
پرسه ها مي
زنيم تا
فردا تازه –
شعري سروده
ام از تو-
غزلي چون
خودِ شما
زيبا تو كه
گوش ات به
اين دقايق
نيست باز هم
ذوقِ گوش
ماهي ها
E-mail: وارد
نشده است
URL: وارد
نشده است
نويسنده: هادی
يكشنبه،
5 مرداد 1382،
ساعت 14:31
پای سگ
بوسيد
مجنون . خلق
پرسيد : اين
چه بود؟ گفت
:اين سگ گا
هگاهی کوی
ليلی رفته
بود!!!!!!!!!
با غروب
اين دِل
گرفته مرا
مي رساند به
دامنِ دريا
مي روم گوش
مي دهم به
سكوت چه
شگفت است-
اين هميشه
صدا ! لحظه
هائي كه در
فلق گم شد با
شفق باز مي
شود پيدا چه
غروري! چه
سرشكن سنگي!
موج كوب است
يا خيالِ
شما! دِل
خورشيد هم
به حالم
سوخت سرخ تر
از هميشه
گفت: “ بيا ”
E-mail: وارد
نشده است
URL: وارد
نشده است
نويسنده: ماهی
سياه
کوچولو
يكشنبه،
5 مرداد 1382،
ساعت 14:30
قصه را
می دانی و
باز... می
خواهی از
زبان من
بشنوی.. گمان
نمکنم دلت
برای شنیدن
صدای من
تنگی کند...يا
نکند که
تنهايی؟ می
خواهی کسی
صدايت کرده
باشد؟ همه
چيز را
دانستن...
درده عجیبی
ست...بی
نیازی هم.... و
تنها..
تنهایی.... و
رازها...رازها
را نگفته می
دانی.نه؟... و
به ما هيچ
نمی گويی..نه؟....
فرقی نیست...گمانم
دوستی هم با
تو غریبه
است مثله
عشق!
« - دلنگ
دلنگ، شاد
شديم... از
ستم آزاد
شديم...
خورشيد
خانم آفتاب
كرد... كلي
برنج تو آب
كرد...
خورشيد
خانوم!
بفرمائين!...
از اون بالا
بياين
پائين... ما
ظلمو نفله
كرديم... از
وقتي خلق پا
شد... زندگي
مال ما شد...
از شادي سير
نمي شيم...
ديگه اسير
نمي شيم... ها
جستيم و
واجستيم...
تو حوض نقره
جستيم... سيب
طلا رو
چيديم... به
خونه مون
رسيديم ... »
بالا رفتيم
دوغ بود...
قصه بي بيم
دروغ بود، ...
پائين
اومديم
ماست بود...
قصه ما راست
بود:... قصه ما
به سر رسيد...
غلاغه به
خونه ش
نرسيد،...
هاچين و
واچين...
زنجيرو
ورچين!... ((احمد
شاملو))
واي
باران ؛
باران ؛
شيشه پنجره
را باران
شست. از دل
من اما ، - چه
كسي نقش تو
را خواهد
شست؟ آسمان
سربي رنگ ،
من درون قفس
سرد اتاقم
دلتنگ. مي
پرد مرغ
نگاهم تا
دور، واي ،
باران ،
باران ، پر
مرغان
نگاهم را
شست. واي
باران.......... ............ "
حميد مصدق "
پريا
هيچي
نگفتن، زار
و زار گريه
مي كردن
پريا... مث
ابراي
باهار گريه
مي كردن
پريا... دس
زدم به شونه
شون... كه كنم
روونه شون -...
پريا جيغ
زدن، ويغ
زدن، جادو
بودن دود
شدن، بالا
رفتن تار
شدن... [ پائين
اومدن پود
شدن، پير
شدن گريه
شدن، جوون
شدن... . [ خنده
شدن، خان
شدن بنده
شدن، خروس
سر كنده
شدن،.. [ ميوه
شدن هسه
شدن، انار
سر بسّه
شدن، اميد
شدن ياس... [
شدن، ستاره
نحس شدن ...
وقتي ديدن
ستاره... يه
من اثر
نداره:... مي
بينم و حاشا
مي كنم،
بازي رو
تماشا مي
كنم... هاج و
واج و منگ
نمي شم، از
جادو سنگ
نمي شم -...
يكيش تنگ
شراب شد...
يكيش درياي
آب شد... يكيش
كوه شد و زق
زد... تو
آسمون تتق
زد ... شرابه
رو سر كشيدم...
پاشنه رو ور
كشيدم... زدم
به دريا تر
شدم، از آن
ورش به در
شدم... دويدم
و دويدم...
بالاي كوه
رسيدم... اون
ور كوه ساز
مي زدن،
همپاي آواز
مي زدن:... ((احمد
شاملو))
اي خوشا
بادهي آن
عشق كه
آهسته كند
مست - ورنه
هر زودرسي
در دل و جان
دير نپايد--
نازم آن
شعلهي
شوقي كه به
تدريج
بگيرد- سر
زند از دل و
سر بر فلك
زهره بسايد