روزي، دل من كه تهي بود و غريب از شهر سكوت به ديار تو رسيد در شهرِ صدا كه پر از زمزمه بود تنها دلِ من قصه ي مهرِ تو شنيد چشمِ تو مرا به شب خاطره برد در سينه دلم از تو و يادِ تو طپيد در سينه ي سردم، اين شهرِسكوت ديوارِ سكوت به صداي تو شكست شد شهر هياهو، اين سينه ي من فرياد دلم، به لبانم بنشست... خورشيد مني، منم آن بوته ي دشت من زنده ام از نورِ تو اي چشمه ي نور درياي مني، منم آن قايق خرد با خود تو مرا مي بري تا ساحلِ دور اكنون تو مرا، همه شوري و صدا اكنون تو مرا همه نوري و اميد در باغ دام بنشين بار دگر اي پيكر تو، چو گلِ ياسِ سپيد
دفتر يادبود
آرشيو پيامهاي جشن
ديروز
با ماه و ستاره پيمان بستم
و زير شاخه ي نور نشستم
امروز
با آب و خاك و هوا
و فردا
با تجسمي از گل
در تلالوء نور و سنگ
دوباره خواهم رست